هوالستار ....
دیریست از این تیره زمان رنگ خورده سیر گشته ام
آنچنان که خود را به دست بی پروای باد سپرده ام
تا مرا به هر جا که می خواهد ببرد .
آنچنان آشفته و درمانده در این وانفسای حقیقت خفته ام
که نفس های بیداری ام خشکیده اند .
.
.
ای آرام ترین غزل
در من بخوان نجوای باران را
تا که بیدار شود سرزمین خاک خورده ی دلم
دنیا همیشه اینجوری نیست
آدمای کوچیک هم می تونن دنیای بزرگی داشته باشن مثل آدمای بزرگ
کی گفته که ستاره های بزرگ و روشن فقط برای آدمای بزرگه
آدمای کوچیک هم می تونن ستاره های بزرگی داشته باشن
نمی دونم این حرفا رو چرا می نویسم شاید میخوام خودتون بفهمید
من چی می گم
البته فکر نمی کنم بدونید چون حرفام خیلی گنگ و نامفهومه .
می نویسم چون نمی تونم اون چیزایی که می خوام رو بگم نمی تونم
نه چون دیگه کسی رو ندارم این حرفا رو بهش بگم
هر آدمی تو زندگیش سنبلی داره و یه آدمی که بتونه حرفشو بفهمه اما
من فکر می کنم
دیگه اون آدمو ندارم البته خیلی وقته . اینجوری خیلی سخته ولی من
باهاش قبلاْ هم زندگی کردم
درجه تحملم بالا رفته دوست دارم داد بزنم و
بگم این برام سخته اما نمی شه .....
البته زیاد مهم نیست بدونید من چی می گم چون اینا رو
برای خودم نوشتم
شاید یه روزی برگشتم پاکشون کردم اما الان نیاز به یه آرامش دارم
که گمش کردم یا بهتر بگم از دست دادمش .
خیلی سخته اما ..... من می تونم سعی می کنم بتونم ......

گريه كن سرباز!
بنام خدا
آهاي سرباز، آهاي مادر!...
گريه كن، تو حق داري گريه كني. شايد ماهها و سالهاست كه فرزندت را نديده اي.
فرزند دلبندت را. كودك معصومي كه تاب دوري مادر نداشته و حتماً از تو بيشتر، برايت دلتنگي مي كرده.
گريه كن سرباز، گريه كن تا سبك شوي...
گريه كن، بخاطر گوهر مادري كه از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! كرده اند به اين لباسها.
اين لباسها كه اصلاً به قامت تو سازگار نيست...
گريه كن كه تاج زن بودن از سرت افتاده...
گريه كن كه هيچ لذتي به پاي مادري نمي رسد و تو را محروم كرده اند، ذائقه ات را خراب كرده اند...
اما
من چند حرف ديگر با تو دارم سرباز...
تو مادري، حق داري بچه ات را دوست داشته باشي... حق داري برايش دلتنگ شوي...
سوالي از تو دارم :
اين كودك را مي شناسي؟

مي بيني پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس ميكند؟
مي بيني چگونه كفشهايش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
اين پدر يكي از زندانيان تو و دوستان توست در عراق...
چه ميشد اگر اجازه ميدادي اين پدر، بچه اش را ببيند؟
فكر كردي فقط خودت به فرزندت عشق مي ورزي؟
اين دختر را چطور؟

حتماً او را ديده اي...
در كوچه پس كوچه هاي بصره... پاي برهنه مي دويد و خنده كودكانه اي بر لب داشت...
الان به نظرت لكه هاي سرخ روي لباسش، نقش گلهاي سرخ است يا رد پائي از خون تازه ؟
يا لكه هاي قرمز روي زمين، گلبرگهاي پرپر شده گلهاي پيراهن اوست؟
صورت ظريف او را با اسلحه اي كه در كنارش به دست گرفته اي چه كار؟
ببين چه گريه اي ميكند؟ چه خوني از صورتش جاري است؟
اين رنگين تر است يا خون فرزندت كه اينچنين در آغوشش كشيده اي؟
حال اين دخترك را خوب ببين. نتيجه كارتو وهمكاران توست و تا ابد با شما خواهد ماند.
اين است آنچه براي اين دختر و مردمش هديه برده اي...
اين پدر را ميشناسي؟
دارد به چه حالي، جسم بي جان دخترش را ميگذارد كنار بقيه جنازه ها.
يادت هست؟ همين چند شب قبل، خانه شان را بمباران كرديد.
تو و همقطارانت.
اين را چطور؟

اين اما مال افغانستان است.
شاهكار قديمي تر شما.
اما مگر زخم اين پدر كهنه مي شود؟
اين هم كادوي يكي دوسال قبل توست براي كوكان افغان.........
از اين دست اگر بخواهم برايت بياورم، بسيارست...
سردشت خودمان، شلمچه ، قانا... صبرا و شتيلا... و ....
............ ...
............ ...
............ ...
گريه كن سرباز
گريه كن، اما نه فقط براي دلتنگي فرزندت ...
شايد نپذيري، اما من در گريه هاي تو هيچ عاطفه اي نمي بينم سرباز!
گريه كن براي انسانيتي كه در زير پاي تو و رهبرانت لگد مال شده...
گريه كن براي عاطفه اي كه در وجودت مرده...
گريه كن براي شرف و آزادگي كه از دست داده ايد...
گريه كن سرباز..
.... و هو الستار
این روزها نقطه در ما زندگی می کنند
بین من و ... تو
اینگونه رنگ می زنند به ... نقطه های بی انتها
....................
و ... سه نقطه من
در گوشه ای از قاب نگاهت
و ... سه نقطه تو
در گوشه ای از خاطرات خاک خورده
و ... سه نقطه ما
در گوشه ای با هم اما دور
و ... سه نقطه تکرار
در گوشه ای از باورهامان
و .... باورهامان و تکرار لحظه هام
و اینگونه ما در انتهای نقطه ها
و ما درد مشترکیم

هوالستار ....
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدینگونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است؛
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر میکنند.
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران
نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی.
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم
که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی:
«این مالِ من است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!
و در پایان، اگر مرد
باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو
بیاغازید.اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم .
هوالستار العیوب .. .
بانوی من
بانوی آب آفتاب
اینجا دست تو خالی از بهار نیست
دامن هایی به وسعت لیله القدر پهن است تا دل دریایی
عاطفه دور ماندگان را سیراب کند
اینجا اگر فدک نیست باغی به وسعت عاطفه ی آمنه پهن است
تا قلب های به دور از عشق را عاشقی کند
بانوی من
بانوی مهر و عاطفه
دستت اگر کوتاه ، اما دلت همراه ماست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بیایید دنیایمان را پر از عاطفه ی فاطمه (ص) و علی (ع ) کنیم
اگر دنیای ما دنیای سنگ
دلهامان چرا همانند قلوه سنگ است
آنچنان سکوتهایم را در آغوش می گیرم
که در ملموس ترین لحظه بی تاب شوم
و تو را
که در تهی ترین نقطه بودنت را انکار کردی
ای آبی ترین احساس در باورهای سیاه و سفیدم
برای بودنت
یا حتی برای ماندنت
اشک نمی ریزم
فقط برای لمس این التهاب
نگاه آخرت را به چشمانم سنجاق می کنم
و باورهای سیاه تو در تو خاکستریت را
کوچه به کوچه
شهر به شهر
همراه سقف مخروب آرزوهایم می برم
شاید اینگونه مرگ باورهایم را باور کنم .

به نام یزدان پاک

. . .
سه نقطه های زندگیم زیاد شده اند
باورهایم ته کشیده اند
مانند نقطه هایی
ته فنجان قهوه تعبیر می شوند
اندیشه هایم گنگ شده اند
به دنبال سایه های باور می دوند
تا روی ترکهای روحم خمیازه ای بکشند
و من در خیال این دو دست و پا می زنم
تا به آخر صفحه برسم
و این سه نقطه ناباورانه
به انتهای بودنم خم شده اند
هوالستار ....
روزگاری تنها اندیشه تلخی زمان بود و بس
اما امروز که نگاه می کنم
بلبلی شده ام در باغ گل بی بهار
من در اندیشه هایم
باغی دارم به وسعت اندیشه تو
و گل هایی به زیبایی باورت
ای زیبا ترین نغمه در من
با نگاهت موج زندگی را در من خروشاندی


يا ابا عبدالله الحسين (ع)
كاش يادمان مي ماند كربلا تنها كربلا نيست
و اين زمين تمام كربلاست
كاش به يادمان مي ماند پشت در ماندن زهرا را
كاش يادمان مي ماند
حسين براي كدام نگاه
نگاهش را به دنيا بست
كاش يادمان مي ماند .................